خرید بک لینک
تو خواهی رفت، دیگر حرف چندانی نمی ماندچه باید گفت با آن کس که می دانی نمی ماند؟!بمان و فرصت قدری تماشا را مگیر از ماتو تا آبی بنوشانی به من، جانی نمی ماندبرایم قابل درک است اگر چشمت به راهم نیستبرای اهل دریا شوق بارانی نمی ماندهمین امروز داغی بر دلم بنشان که در پیریبرای غصه خوردن نیز دندانی نمی مانداگر دستم به ناحق رفته در زلف تو معذورم!برای دستهای تنگ، ایمانی نمی ماند…اگر اینگونه خلقی چنگ خواهد زد به دامانتبه ما وقتی بیفتد دور، دامانی نمی ماندبخوان از چشم های لال من، امروز شعرم را …که فردا از

برچسب: نویسنده: ماهان نیکنام تاريخ: جمعه 14 آذر 1404 ساعت: 6:56

تو خواهی رفت، دیگر حرف چندانی نمی ماندچه باید گفت با آن کس که می دانی نمی ماند؟!بمان و فرصت قدری تماشا را مگیر از ماتو تا آبی بنوشانی به من، جانی نمی ماندبرایم قابل درک است اگر چشمت به راهم نیستبرای اهل دریا شوق بارانی نمی ماندهمین امروز داغی بر دلم بنشان که در پیریبرای غصه خوردن نیز دندانی نمی مانداگر دستم به ناحق رفته در زلف تو معذورم!برای دستهای تنگ، ایمانی نمی ماند…اگر اینگونه خلقی چنگ خواهد زد به دامانتبه ما وقتی بیفتد دور، دامانی نمی ماندبخوان از چشم های لال من، امروز شعرم را …که فردا از

برچسب: نویسنده: ماهان نیکنام تاريخ: جمعه 14 آذر 1404 ساعت: 6:56

به خودم آمدم انگار تویی در من بوداین کمی بیشتر از دل به کسی بستن بودآن به هر لحظه‌ی تب‌دار تو پیوند منمآنقدر داغ به جانم که دماوند منمو زمینی که قسم خورد شکستم بدهدو زمان چنبره زد کار به دستم بدهدمن تورا دیدم و آرام به خاک افتادمو از آن روز که در بند توام آزادمبی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیستگل تو باشی من مفلوک،دو مشتم خالیستتو نباشی من از اعماق غرورم دورمزیر بی‌رحم ترین زاویه‌ی ساطورم ******با توام ای شعر ، به من گوش کننقشه نکش حرف نزن گوش کنریشه به خونابه و خون می‌رسدمیوه که شد بمبِ جنون

برچسب: نویسنده: ماهان نیکنام تاريخ: جمعه 14 آذر 1404 ساعت: 6:56

در خیالات خودم، در زیر بارانی که نیستمی‌رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیستمی‌نشینی روبرویم، خستگی درمی‌کنیچای می‌ریزم برایت، توی فنجانی که نیستباز مي‌خندی و مي‌پرسي، كه حالت بهتر است؟!باز می‌خندم که خیلی، گرچه می‌دانی که نیستشعر می‌خوانم برایت، واژه‌ها گل می‌کنندیاس و مریم می‌گذارم، توی گلدانی که نیستچشم می‌دوزم به چشمت، مي‌شود آیا کمیدستهایم را بگیری، بین دستانی که نیست..؟!وقت رفتن می‌شود، با بغض می‌گویم نرو…پشت پایت اشک می‌ریزم، در ایوانی که نیستمی‌روی و خانه لبریز از نبودت می‌شودباز تنها

برچسب: نویسنده: ماهان نیکنام تاريخ: جمعه 14 آذر 1404 ساعت: 6:56

صفحه بندی